تبليغاتX
فریاد زیر اب
سلام هادي جونم

نمي دونم الان داري چيکار ميکني

اما از خدا مي خوام بهت خوش بگذره

مي تونم صداي خنده هاتو بشنوم و از اين که حس ميکنم شادي منم بخندم

راستش مامان بابا خيلي نگرانم هستن

يه خورده درد دارم اما اخه اونام گناه دارن

هادي بهشون که نيگا ميکنم دلم براي اون روزهايي که از ته دل ميخنديدن تنگ ميشه

الان اگه ميخندن فقط براي دل خوشي منه

هادي کاش تو رو هم گرفتار خودم نمي کردم

اين روزهاروزي  صد بار به خودم مي گم

رايکاي ديوونه تو که خود خواه نبودي

حقش نبود

حقش نبود اونو به خودت وابسته کني

اخه دختر تو که نمي توني هيچي غير از غم و رنج بهش ارزوني کني

پس چرا؟

چرا؟

چرا؟

هادي منو ببخش

ببخش اگه يه روزي مجبورم پرهامو باز کنم و از پيشت پر بزنم

برم و تو رو براي هميشه جا بزارم

به خاطر همه چيز

فقط بدون تا روزي که راهي سفر بشم و چشامو روي اين دنيا بندم

توي قلب من جا داري

 

+ نوشته شده توسط رایکاوهادی در سه شنبه سی ام مرداد 1386 و ساعت 0:26 |

      برای هادی که پیشی دوست داره               

+ نوشته شده توسط رایکاوهادی در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 و ساعت 9:37 |
+ نوشته شده توسط رایکاوهادی در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 و ساعت 9:31 |

+ نوشته شده توسط رایکاوهادی در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 و ساعت 9:28 |
love_04
+ نوشته شده توسط رایکاوهادی در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 و ساعت 8:39 |
عاشقانه

          اگه یه روزی دیگه نبودم

             فقط بیا و بنویس:

      خدا نخواست   

+ نوشته شده توسط رایکاوهادی در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 و ساعت 8:36 |
عاشقانه
+ نوشته شده توسط رایکاوهادی در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 و ساعت 8:29 |
عاشقانه
+ نوشته شده توسط رایکاوهادی در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 و ساعت 8:26 |
(: 

حتی در استانه دروازه های بهشت

از فرط شادی روی بر می گردانم

چون بشنوم که می گویی

دوستت دارم

وقتی جایی روزی.

+ نوشته شده توسط رایکاوهادی در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 و ساعت 8:24 |
این عکس رو تقدیم میکنم به رایکا

دوست دارم

+ نوشته شده توسط رایکاوهادی در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 و ساعت 14:46 |
این شعر و این عکسو هدیه میکنم به رایکا  ...رایکا دوست دا رم   

  جدا از  تو نمي خواهم ببينم روي دنيا را                  بيا تا درشب چشمت ببازم صبح فردا را                  ببازم صبح فردا را
بيا بگشا سر خم را
بياور پيش مينا را
به روي زلف هاي من
بريز عفقد ثريا را بريز عقد ثريا را بريز عقد ثريا را
به عطر گل خدا را بين که در گلزار مي پيچد
ز نيلوفر که عاشقتر که بر ديوار مي پيچد
مخور صائب فريب فضل از عمامه ي زاهد
که در گنبد ز بي مغزي صدا بسيار مي پيچد
بيا با چشم دل بينيم شوق موج دريا را
کدام عشق کهن آلوده پر کرده صدفها را
بيا اي هم نفس در هم بريزيم اين نفسها را
بيا با عشق خود آتش زنيم اين کهکشانها
صداي عشق تنها در دل هوشيار مي پيچد
بيا ميخانه آنجا هم صداي يار مي پيچد
مخور صائب فريب فضل از عمامه ي زاهد
که در گنبد ز بي مغزي صدا بسيار مي پيچد
به عطر گل خدا را بين که در گلزار مي پيچد
ز نيلوفر که عاشقتر که بر ديوار مي پيچد
مخور صائب فريب فضل از عمامه ي زاهد
که در گنبد ز بي مغزي صدا بسيار مي پيچد

+ نوشته شده توسط رایکاوهادی در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 و ساعت 14:41 |
این عکس شکیلاست

این عکسو بخاطر  رایکا میندازم

چون شکیلا رو دوست داره

+ نوشته شده توسط رایکاوهادی در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 و ساعت 21:54 |
برای نو شدن و میلاد دوباره یافتن

به هر چی که اطرافته دوباره نگاه کن

به هر بینشی که تا امروز صید کردی

به هر پنداری که سخت و نفوذناپذیری که سخت بهش چسبیدی

به اونی که دوستت داره

به اونی که دوسش داری

به مادرت به پدرت به دوستت به حرفه ای که بهش مشغولی

و به راهی که در اون گام بر می داری

به همه اینها دوباره نگاه کن 

+ نوشته شده توسط رایکاوهادی در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 و ساعت 20:54 |
+ نوشته شده توسط رایکاوهادی در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 و ساعت 16:0 |
می خوام برات بهترین دوستی باشم که تا کنون داشته ای

می خوام که گوش جان به سخنانت بسپارم

حتی اگه در مشکلات خودم غرق شده باشم

ان گونه که هیچ کس تا کنون نکرده .

می خوام رفیق شفیقت باشم.می خوام تو رو به اوج برسونم

خواه توانش را داشته باشم خواه از انجام ان ناتوان باشم

می خوام به گونه ای باهات رفتار کنم که گویی اولین

روز میلادته

در کنارت می مونم

در ان زمان که اهنگ نبرد کنی

و در کشاکش مبارزه با زندگی

دعات می کنم

می خوام برات بهترین دوستی باشم که تا کنون داشتی

امروز.فردا.و شاید فرداهایی دیگر

تا اخرین لحظه حیاتم

می پرسی چرا؟

زیرا تو هم برای من بهترین دوستی هستی که تا کنون داشته ام

دوست دارم رایکا

 

+ نوشته شده توسط رایکاوهادی در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 و ساعت 15:56 |
بیش از گذشته گرفتار توام

تو از میان دوستانم صمیمی ترینی...

و میخواهم بدانم

به پاس انچه از سر گذرانده ایم

به پاس همه ان قسمت کردن ها

دلگرمی ها.ندانم کاری ها.مشقت ها.

صمیمانه تو را سپاس می گویم

ایینه چشمان من و چهره خندان تو:

انعکاس دوستی بی همتا

که دنیای مرا زیباتر ساخته

تو را سپاس...

که دوستیت را با من سهیم شددی...

+ نوشته شده توسط رایکاوهادی در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 و ساعت 15:25 |

تو را دوست دارم
نگاهت را ، کلامت را و آغوش مهربانت را
تو را دوست دارم به اندازه تمام رنگهاي زيباي دنيا
نه کم است
به اندازه تمام زيباييهاي دنيا
نه باز هم کم است تو را به اندازه تمام دنيا دوست دارم
من تو را در تک تک ذرات وجودم لمس کردم
در هر نفسم عطرت را حس کردم و با هر ضربان قلبم عاشقانه تو را زندگي کردم
ديگر در پس کوچه هاي خاطراتت جستويم نکن ، مرا نخواهي يافت
که من در تو محو شدم
و چه درآميختن زيبايي
 دوست دارم تا اخرين باقيمانده ي جانم تو را عاشق  كنم
زندگي من در زلالي چشمان تو خلاصه شده
زندگي من در نفس هاي بازدم تو جاري شده
زندگي من در همين از تو نوشتن ها وسعت يافته
نفس كشيدن من تنها با ياد اوري زنده بودن تو امكان پذير است
همين كه گاه نگاه چشمان پر از عشق يا سردي تو را ميبينم برايم كافي است و قانع
كننده است كه زندگي زيباست
اگر روزي از ديار من سفر كني با چشماني نابينا شده از گريستن در نبودت جاي
قدمهايت را بر روي سنگفرش خيابان گل باران ميكنم

+ نوشته شده توسط رایکاوهادی در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 و ساعت 12:35 |

آبي تر از آنيم كه بيرنگ بميريم

ازشيشه نبوديم كه با سنگ بميريم

تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبيم

شايد كه خدا خواست كه دلتنگ نميريم

+ نوشته شده توسط رایکاوهادی در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 و ساعت 12:31 |
--------------------------------------------------------------------------------

سوتك
نميدانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمي خواهم بدانم كوز گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت
ولي بسيار مشتاغم كه از خاك گلويم
سوتكي سازد
گلويم سوتكي باشد به دست كودكي گستاخ و بازي گوش
و او هر روز پي در پي
دم گرم خودش را در گلويم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را بيدار سازد
بدينسان بشكند دائم سكوت مرگبارم را ...

+ نوشته شده توسط رایکاوهادی در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 و ساعت 12:21 |
هيچ گاه چشمهايي را که عاشقانه ميپرستم نديدم
اما ميدانم چشمهايش به مهرباني دريا و به وسعت دشت شقايق است
و اين براي من کافي است که بدانم عمق چشمانش به ژرفاي اقيانوس است
 و مثل دشت آرام است.


هيچ گاه چشمهايي را که عاشقانه ميپرستم نديدم
اما ميدانم چشمهايش به مهرباني دريا و به وسعت دشت شقايق است
و اين براي من کافي است که بدانم عمق چشمانش به ژرفاي اقيانوس است
 و مثل دشت آرام است.
من رنگ چشمانش را براي چه ميخواهم بدانم وقتي نگاهش پر از عشق است
وقتي در عميقترين نقطه چشمانش مي شود دريا را پيدا کرد
و در ساحل چشمانش به آرامش رسيد.
رنگ چشمش مهم نيست
 وقتي در کنارش به آرامش خيال ميرسي
و ميخواهي تمام دنيا در يک لحظه نگاه او تمام شود.
هيچ چيز مهم نيست
وقتي ايثار و عشق در نگاه او معنا پيدا کند.
 يک نگاه برايت تمام دنيا ميشود.
باور ميکني؟


من رنگ چشمانش را براي چه ميخواهم بدانم وقتي نگاهش پر از عشق است
وقتي در عميقترين نقطه چشمانش مي شود دريا را پيدا کرد
و در ساحل چشمانش به آرامش رسيد.
رنگ چشمش مهم نيست
 وقتي در کنارش به آرامش خيال ميرسي
و ميخواهي تمام دنيا در يک لحظه نگاه او تمام شود.
هيچ چيز مهم نيست
وقتي ايثار و عشق در نگاه او معنا پيدا کند.
 يک نگاه برايت تمام دنيا ميشود.
باور ميکني؟

 

 

 

+ نوشته شده توسط رایکاوهادی در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 و ساعت 12:11 |

  خدای مهربون من

دلم مي خواد يه اقرار بکنم...خيلي دلم مي خواد که نظر شما رو هم بدونم...

عشق زميني خيلي خوبه...دوست داشتنيه...يا شايد هم به قول بعضي ها ? آدم رو به کمال برسونه.اما الان که فکرش رو مي کنم?ميبينم اول از همه ? خداي مهربون من شايسته عشق ورزيدن است...

وقتي از ته دلم فرياد مي زنم و بهش ميگم :خدا جونم...  دوستت دارم ...مثل آدم ها? خودش رو نميگيره...مغرور نمي شه...بلکه با آغوش باز من رو مي طلبه...
 

وقتي که دوباره از ته دلم فرياد ميکشم که : خدا جونم...دوستت دارم به اندازه همه کهکشون هاي دنيا... اون هم ميگه :                                                                                         بنده ي عزيز من  ? اگر  مي دانستي که چقدر تو را دوست دارم ? همان لحظه از شوق ? جان  مي سپاردي...(حديث قدسي)
 پس ديگه چي مي خواي؟يه عشق دو طرفه...يه دوست داشتن دو طرفه...

وقتي که به يادش مي افتم..ديگه مثل عشق زميني...غصه اين رو نمي خورم که اون الان اصلا به ياد من نيست...چون مي دونم که خداي مهربونم...بيشتر ازمن...در تمام لحظاي زنگيم ? به ياد من هست ...حالا فرض هم مي کنم که من ? توي تک تک لحظه هاي روز?به يادش باشم ...اما وقتي که خواب هستم چي ؟؟ به يادشم ؟؟؟ در تمام وقتي که من خوابم ? خداي مهربون من ? داره من رو نگاه ميکنه...مواظبمه...تا صبح ? نزديکاي اذان صبح ? منتظرم مي مونه تا از خواب ناز پا بشم....صورتم رو به خاطرش بشورم...سرحال بشم...تا برم باهاش حرف بزنم....
          الله اکبر رو که ميگم...خدا به من مي گه :                                                                         

         بنده من ! وقتي که تو به نماز مي ايستي ? به نظرم مي رسد که گويي تنها تو را دارم...اما   تو...هنگامي که به نماز مي ايستي ? گويي همه را داري...الا من.(حديث قدسي)

        بيايم خودمون قضاوت کنيم ? واقعا کجاي دنيا ? توي کدوم قصه ? توي کدوم فيلم ? چنين عشقي مطرح شده ؟؟؟ حداقل اگه انکار مي کنيم? به زبان ?توي دلمون ...توي خلوت خودمون بهش فکر کنيم...يعني خداي مهربون من ? انقدر من رو دوست داره.؟؟؟ انقدر به ياد منه ؟؟

ديگه لازم نيست نازش رو بکشم...يعني اصلا خداي مهربون من ? به خاطر بزرگواريش ? واسه من ناز نمي کنه.تا بخوام باهاش حرف بزنم...نه  ? اصلا هميشه ? حواسش متمرکز من ميشه...بعضي وقت ها ? سرم رو که به سجده ميگذارم ?حس مي کنم که الان هر چي مي خوام رو مي تونم بهش بگم...ناگاه يه قطره کوچولو? از چشمام ميفته روي جانمازم...نمي دونم چه طوري بگم...تا احساسش نکني?نمي توني درک کني...                                                اونوقته که هرچي توي دلم هست ? از بي رحمي هاي اطرافيانم تا اينکه امروز? توي مدرسه ? خاونم موحدي?توي کلاس دوران ما ?به من جايزه داد رو براش تعريف مي کنم...ولي اون اصلا از حرف هاي من خسته نميشه...خندش نميگيره...بلکه يه مرحم...روي دلم مي ذاره...اونوقته که حس مي کنم انگار تازه متولد شدم...اونوقته که همه بي رحمي ها...خيانت ها... و ناراحتي هام رو فراموش ميکنم...انگار اصلا وجود نداشتن...اونوقته که تازه متوجه مي شم که به زور گوش دادن آهنگ و تلفن و تلوزيون و فيلم و هزار جور سرگرمي به ظاهر خوشحال کننده?نمي تونم يه مرحم واسه خودم پيدا کنم...فقط فقط فقط ? خودش ? خود خداي مهربون من ? مي تونه يه مرحم خدايي رو دلم بذاره...
 

ديگه ?مثل عشق هاي زميني?انتظار نمي کشم تا فقط بتونم يه کلمه با معشوقم صحبت کنم...بلکه هر جايي که هستم ...سر کلاس زبان ? وسط امتحان رياضي?توي تاکسي ?توي مرکز بي رحمي هاي دنيا?اون ور دنيا و اصلا هر جا ...هرجا که هستم ? يه "سبوح القدوس ?ربنا و رب الملائکه و الرو ح " مي گم...و اون وقته که با تمام وجودم احساسش ميکنم...چقدر قشنگه...
                                 واقعا احساسش کن...تا به اوج زيبايي برسي...


 

دلم مي خواد يه اقرار بکنم...خيلي دلم مي خواد که نظر شما رو هم بدونم...

عشق زميني خيلي خوبه...دوست داشتنيه...يا شايد هم به قول بعضي ها ? آدم رو به کمال برسونه.اما الان که فکرش رو مي کنم?ميبينم اول از همه ? خداي مهربون من شايسته عشق ورزيدن است...

وقتي از ته دلم فرياد مي زنم و بهش ميگم :خدا جونم...  دوستت دارم ...مثل آدم ها? خودش رو نميگيره...مغرور نمي شه...بلکه با آغوش باز من رو مي طلبه...
 

وقتي که دوباره از ته دلم فرياد ميکشم که : خدا جونم...دوستت دارم به اندازه همه کهکشون هاي دنيا... اون هم ميگه :                                                                                         بنده ي عزيز من  ? اگر  مي دانستي که چقدر تو را دوست دارم ? همان لحظه از شوق ? جان  مي سپاردي...(حديث قدسي)
 پس ديگه چي مي خواي؟يه عشق دو طرفه...يه دوست داشتن دو طرفه...

وقتي که به يادش مي افتم..ديگه مثل عشق زميني...غصه اين رو نمي خورم که اون الان اصلا به ياد من نيست...چون مي دونم که خداي مهربونم...بيشتر ازمن...در تمام لحظاي زنگيم ? به ياد من هست ...حالا فرض هم مي کنم که من ? توي تک تک لحظه هاي روز?به يادش باشم ...اما وقتي که خواب هستم چي ؟؟ به يادشم ؟؟؟ در تمام وقتي که من خوابم ? خداي مهربون من ? داره من رو نگاه ميکنه...مواظبمه...تا صبح ? نزديکاي اذان صبح ? منتظرم مي مونه تا از خواب ناز پا بشم....صورتم رو به خاطرش بشورم...سرحال بشم...تا برم باهاش حرف بزنم....
          الله اکبر رو که ميگم...خدا به من مي گه :                                                                         

         بنده من ! وقتي که تو به نماز مي ايستي ? به نظرم مي رسد که گويي تنها تو را دارم...اما   تو...هنگامي که به نماز مي ايستي ? گويي همه را داري...الا من.(حديث قدسي)

        بيايم خودمون قضاوت کنيم ? واقعا کجاي دنيا ? توي کدوم قصه ? توي کدوم فيلم ? چنين عشقي مطرح شده ؟؟؟ حداقل اگه انکار مي کنيم? به زبان ?توي دلمون ...توي خلوت خودمون بهش فکر کنيم...يعني خداي مهربون من ? انقدر من رو دوست داره.؟؟؟ انقدر به ياد منه ؟؟

ديگه لازم نيست نازش رو بکشم...يعني اصلا خداي مهربون من ? به خاطر بزرگواريش ? واسه من ناز نمي کنه.تا بخوام باهاش حرف بزنم...نه  ? اصلا هميشه ? حواسش متمرکز من ميشه...بعضي وقت ها ? سرم رو که به سجده ميگذارم ?حس مي کنم که الان هر چي مي خوام رو مي تونم بهش بگم...ناگاه يه قطره کوچولو? از چشمام ميفته روي جانمازم...نمي دونم چه طوري بگم...تا احساسش نکني?نمي توني درک کني...                                                اونوقته که هرچي توي دلم هست ? از بي رحمي هاي اطرافيانم تا اينکه امروز? توي مدرسه ? خاونم موحدي?توي کلاس دوران ما ?به من جايزه داد رو براش تعريف مي کنم...ولي اون اصلا از حرف هاي من خسته نميشه...خندش نميگيره...بلکه يه مرحم...روي دلم مي ذاره...اونوقته که حس مي کنم انگار تازه متولد شدم...اونوقته که همه بي رحمي ها...خيانت ها... و ناراحتي هام رو فراموش ميکنم...انگار اصلا وجود نداشتن...اونوقته که تازه متوجه مي شم که به زور گوش دادن آهنگ و تلفن و تلوزيون و فيلم و هزار جور سرگرمي به ظاهر خوشحال کننده?نمي تونم يه مرحم واسه خودم پيدا کنم...فقط فقط فقط ? خودش ? خود خداي مهربون من ? مي تونه يه مرحم خدايي رو دلم بذاره...
 

ديگه ?مثل عشق هاي زميني?انتظار نمي کشم تا فقط بتونم يه کلمه با معشوقم صحبت کنم...بلکه هر جايي که هستم ...سر کلاس زبان ? وسط امتحان رياضي?توي تاکسي ?توي مرکز بي رحمي هاي دنيا?اون ور دنيا و اصلا هر جا ...هرجا که هستم ? يه "سبوح القدوس ?ربنا و رب الملائکه و الرو ح " مي گم...و اون وقته که با تمام وجودم احساسش ميکنم...چقدر قشنگه...
                                 واقعا احساسش کن...تا به اوج زيبايي برسي...

 

 

+ نوشته شده توسط رایکاوهادی در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 و ساعت 11:41 |
خداوندا مرا وسیله صلح خویش قرار ده

ان جا که کین است بادا که عشق اورم

ان جا که تقصیر است بادا که بخشایش اورم

ان جا که تفرقه است بادا که یگانگی اورم

ان جا که خطاست بادا که راستی اورم

ان جا که غمناکی است بادا که شادمانی اورم

خداوندا بادا که بیشتر

در پی تسلی دادن باشم تا تسلی یافتن

در پی فهمیدن باشم تا فهمیده شدن

در پی دوست داشتن باشم تا دوست داشته شدن

چرا که

با بخشیدن است که می گیریم

با فراموشی است که خویشتن را باز می یابیم

با بخشودن است که بخشایشرا به کف می اوریم

و

با مردن است که به زندگی بر انگیخته می شویم

 

+ نوشته شده توسط رایکاوهادی در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 و ساعت 16:27 |


www.irLearn.com