خدای مهربون من
دلم مي خواد يه اقرار بکنم...خيلي دلم مي خواد که نظر شما رو هم بدونم...
عشق زميني خيلي خوبه...دوست داشتنيه...يا شايد هم به قول بعضي ها ? آدم رو به کمال برسونه.اما الان که فکرش رو مي کنم?ميبينم اول از همه ? خداي مهربون من شايسته عشق ورزيدن است...
وقتي از ته دلم فرياد مي زنم و بهش ميگم :خدا جونم... دوستت دارم ...مثل آدم ها? خودش رو نميگيره...مغرور نمي شه...بلکه با آغوش باز من رو مي طلبه...
وقتي که دوباره از ته دلم فرياد ميکشم که : خدا جونم...دوستت دارم به اندازه همه کهکشون هاي دنيا... اون هم ميگه : بنده ي عزيز من ? اگر مي دانستي که چقدر تو را دوست دارم ? همان لحظه از شوق ? جان مي سپاردي...(حديث قدسي)
پس ديگه چي مي خواي؟يه عشق دو طرفه...يه دوست داشتن دو طرفه...
وقتي که به يادش مي افتم..ديگه مثل عشق زميني...غصه اين رو نمي خورم که اون الان اصلا به ياد من نيست...چون مي دونم که خداي مهربونم...بيشتر ازمن...در تمام لحظاي زنگيم ? به ياد من هست ...حالا فرض هم مي کنم که من ? توي تک تک لحظه هاي روز?به يادش باشم ...اما وقتي که خواب هستم چي ؟؟ به يادشم ؟؟؟ در تمام وقتي که من خوابم ? خداي مهربون من ? داره من رو نگاه ميکنه...مواظبمه...تا صبح ? نزديکاي اذان صبح ? منتظرم مي مونه تا از خواب ناز پا بشم....صورتم رو به خاطرش بشورم...سرحال بشم...تا برم باهاش حرف بزنم....
الله اکبر رو که ميگم...خدا به من مي گه :
بنده من ! وقتي که تو به نماز مي ايستي ? به نظرم مي رسد که گويي تنها تو را دارم...اما تو...هنگامي که به نماز مي ايستي ? گويي همه را داري...الا من.(حديث قدسي)
بيايم خودمون قضاوت کنيم ? واقعا کجاي دنيا ? توي کدوم قصه ? توي کدوم فيلم ? چنين عشقي مطرح شده ؟؟؟ حداقل اگه انکار مي کنيم? به زبان ?توي دلمون ...توي خلوت خودمون بهش فکر کنيم...يعني خداي مهربون من ? انقدر من رو دوست داره.؟؟؟ انقدر به ياد منه ؟؟
ديگه لازم نيست نازش رو بکشم...يعني اصلا خداي مهربون من ? به خاطر بزرگواريش ? واسه من ناز نمي کنه.تا بخوام باهاش حرف بزنم...نه ? اصلا هميشه ? حواسش متمرکز من ميشه...بعضي وقت ها ? سرم رو که به سجده ميگذارم ?حس مي کنم که الان هر چي مي خوام رو مي تونم بهش بگم...ناگاه يه قطره کوچولو? از چشمام ميفته روي جانمازم...نمي دونم چه طوري بگم...تا احساسش نکني?نمي توني درک کني... اونوقته که هرچي توي دلم هست ? از بي رحمي هاي اطرافيانم تا اينکه امروز? توي مدرسه ? خاونم موحدي?توي کلاس دوران ما ?به من جايزه داد رو براش تعريف مي کنم...ولي اون اصلا از حرف هاي من خسته نميشه...خندش نميگيره...بلکه يه مرحم...روي دلم مي ذاره...اونوقته که حس مي کنم انگار تازه متولد شدم...اونوقته که همه بي رحمي ها...خيانت ها... و ناراحتي هام رو فراموش ميکنم...انگار اصلا وجود نداشتن...اونوقته که تازه متوجه مي شم که به زور گوش دادن آهنگ و تلفن و تلوزيون و فيلم و هزار جور سرگرمي به ظاهر خوشحال کننده?نمي تونم يه مرحم واسه خودم پيدا کنم...فقط فقط فقط ? خودش ? خود خداي مهربون من ? مي تونه يه مرحم خدايي رو دلم بذاره...
ديگه ?مثل عشق هاي زميني?انتظار نمي کشم تا فقط بتونم يه کلمه با معشوقم صحبت کنم...بلکه هر جايي که هستم ...سر کلاس زبان ? وسط امتحان رياضي?توي تاکسي ?توي مرکز بي رحمي هاي دنيا?اون ور دنيا و اصلا هر جا ...هرجا که هستم ? يه "سبوح القدوس ?ربنا و رب الملائکه و الرو ح " مي گم...و اون وقته که با تمام وجودم احساسش ميکنم...چقدر قشنگه...
واقعا احساسش کن...تا به اوج زيبايي برسي...
دلم مي خواد يه اقرار بکنم...خيلي دلم مي خواد که نظر شما رو هم بدونم...
عشق زميني خيلي خوبه...دوست داشتنيه...يا شايد هم به قول بعضي ها ? آدم رو به کمال برسونه.اما الان که فکرش رو مي کنم?ميبينم اول از همه ? خداي مهربون من شايسته عشق ورزيدن است...
وقتي از ته دلم فرياد مي زنم و بهش ميگم :خدا جونم... دوستت دارم ...مثل آدم ها? خودش رو نميگيره...مغرور نمي شه...بلکه با آغوش باز من رو مي طلبه...
وقتي که دوباره از ته دلم فرياد ميکشم که : خدا جونم...دوستت دارم به اندازه همه کهکشون هاي دنيا... اون هم ميگه : بنده ي عزيز من ? اگر مي دانستي که چقدر تو را دوست دارم ? همان لحظه از شوق ? جان مي سپاردي...(حديث قدسي)
پس ديگه چي مي خواي؟يه عشق دو طرفه...يه دوست داشتن دو طرفه...
وقتي که به يادش مي افتم..ديگه مثل عشق زميني...غصه اين رو نمي خورم که اون الان اصلا به ياد من نيست...چون مي دونم که خداي مهربونم...بيشتر ازمن...در تمام لحظاي زنگيم ? به ياد من هست ...حالا فرض هم مي کنم که من ? توي تک تک لحظه هاي روز?به يادش باشم ...اما وقتي که خواب هستم چي ؟؟ به يادشم ؟؟؟ در تمام وقتي که من خوابم ? خداي مهربون من ? داره من رو نگاه ميکنه...مواظبمه...تا صبح ? نزديکاي اذان صبح ? منتظرم مي مونه تا از خواب ناز پا بشم....صورتم رو به خاطرش بشورم...سرحال بشم...تا برم باهاش حرف بزنم....
الله اکبر رو که ميگم...خدا به من مي گه :
بنده من ! وقتي که تو به نماز مي ايستي ? به نظرم مي رسد که گويي تنها تو را دارم...اما تو...هنگامي که به نماز مي ايستي ? گويي همه را داري...الا من.(حديث قدسي)
بيايم خودمون قضاوت کنيم ? واقعا کجاي دنيا ? توي کدوم قصه ? توي کدوم فيلم ? چنين عشقي مطرح شده ؟؟؟ حداقل اگه انکار مي کنيم? به زبان ?توي دلمون ...توي خلوت خودمون بهش فکر کنيم...يعني خداي مهربون من ? انقدر من رو دوست داره.؟؟؟ انقدر به ياد منه ؟؟
ديگه لازم نيست نازش رو بکشم...يعني اصلا خداي مهربون من ? به خاطر بزرگواريش ? واسه من ناز نمي کنه.تا بخوام باهاش حرف بزنم...نه ? اصلا هميشه ? حواسش متمرکز من ميشه...بعضي وقت ها ? سرم رو که به سجده ميگذارم ?حس مي کنم که الان هر چي مي خوام رو مي تونم بهش بگم...ناگاه يه قطره کوچولو? از چشمام ميفته روي جانمازم...نمي دونم چه طوري بگم...تا احساسش نکني?نمي توني درک کني... اونوقته که هرچي توي دلم هست ? از بي رحمي هاي اطرافيانم تا اينکه امروز? توي مدرسه ? خاونم موحدي?توي کلاس دوران ما ?به من جايزه داد رو براش تعريف مي کنم...ولي اون اصلا از حرف هاي من خسته نميشه...خندش نميگيره...بلکه يه مرحم...روي دلم مي ذاره...اونوقته که حس مي کنم انگار تازه متولد شدم...اونوقته که همه بي رحمي ها...خيانت ها... و ناراحتي هام رو فراموش ميکنم...انگار اصلا وجود نداشتن...اونوقته که تازه متوجه مي شم که به زور گوش دادن آهنگ و تلفن و تلوزيون و فيلم و هزار جور سرگرمي به ظاهر خوشحال کننده?نمي تونم يه مرحم واسه خودم پيدا کنم...فقط فقط فقط ? خودش ? خود خداي مهربون من ? مي تونه يه مرحم خدايي رو دلم بذاره...
ديگه ?مثل عشق هاي زميني?انتظار نمي کشم تا فقط بتونم يه کلمه با معشوقم صحبت کنم...بلکه هر جايي که هستم ...سر کلاس زبان ? وسط امتحان رياضي?توي تاکسي ?توي مرکز بي رحمي هاي دنيا?اون ور دنيا و اصلا هر جا ...هرجا که هستم ? يه "سبوح القدوس ?ربنا و رب الملائکه و الرو ح " مي گم...و اون وقته که با تمام وجودم احساسش ميکنم...چقدر قشنگه...
واقعا احساسش کن...تا به اوج زيبايي برسي...
+ نوشته شده توسط رایکاوهادی در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 و ساعت
11:41 |