خدا جونم
خدای مهربونم همیشه و همیشه خودمو حقیر در برابر همه خوبیهات میدونستم
به خاطر همه داشته هام به درگاهت شکر گزار بودم
همیشه اشک چشامو فقط و فقط توی استان مقدس تو ریختم
راضی به رضای تو بودم
همیشه گفتم رایکا هر چی خدا بخواد
هیچ وقت ازت نخواستم یه روز بیشتر از اون چیزی که باید بهم عمر بدی
خودت منو به این دنیا اوردی و خودت هم هر وقت بخوای میتونی ببریم
اما خدا جونم !!!
امروز برای اولین بار اومدم ازت بخوام
شده یه روز بهم بیشتر عمر بدی...
یا نه ...
اگه منو بردی پیش خودت رنج رفتنو برای نازنینم راحتتر کن
برای هادی
ازت میخوام به عرش کبریائیت قسمت میدم
بزار هادی راحت تر فراموشم کنه...
مهربانا ازت بهترینها رو برای اون میخوام
غیر این هیچی ....
+ نوشته شده توسط رایکاوهادی در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 و ساعت
15:1 |

